(شنبه 27/خردادماه/1385)
_ الو، مرکز مشاوره در امور حیوانات، از قناری تا اسب، بفرمایین...
_ الو سلام آقا، ببخشید من شوهرم چند روزه که یخورده بداخلاق شده!
چیکارش کنم؟ از اداره که میاد خونه همش...!

(پنج شنبه 24/فروردین ماه/1384)
_ آقای راننده، اینجا کجاست؟ چه جالبه!
_ دانشگاه الزهراست قربان. مخصوص دختراست.
_ یعنی همشون دخترن؟!
_ آره خوب...
_ وای... چه حالی می کنن!!!

(دوشنبه 29/اسفندماه/1384) خوب، چی میل دارین قربان؟
_ یه اسپایسی لطفا. اگه امکان داره سینه باشه.
_ منم همون اسپایس گرلزو می خورم! ولی اگه میشه من اون رون ویکتوریا رو بخورم!

(دوشنبه 1/ اسفندماه/1384)
_ عزیزم، تو هم مثل من عاشق فیل کالینزی، آره؟
_ فیل کالینز؟ اونم خوبه، ولی راستش من از حبیب و معین بیشتر خوشم میاد!

(يكشنبه 16/بهمن ماه/1384) مهد كودك...
_ به به... چه دخملك قشنگي! چه نقاشي خوشگلي! ببينم عزيزم،
اين چيه كه كشيدي؟
_ پي پي!

(پنج شنبه 6/بهمن ماه/1384) آخرالزمان !
_ خوب... بينندگان عزيز، بدليل پخش مسقيم مسابقات حساس فوتبال
ليگ برتر، اذان مغرب امروز، ده دقيقه ديرتر به سمع و نظرتان مي رسد!

(سه شنبه 19/دی ماه/1384)
_ اونوقت آقای دکتر، با لیزر کالیبر رو هم می شه کم کرد؟!

(پنج شنبه 14/دي ماه/1384)
_ مرگ بر منافقين و صدام، مرگ بر گلد كوئيـــــــــــــــــــــــ...ــــــــــــــــــست!

(دوشنبه 4/دي ماه/1384)
_ خيلي خوشحالم. توي پوستم عروسيه!
_ فكر كنم منظورت اينه كه توي پوستت نمي گنجي.
چون توي اينجور مواقـع عزيزم عروسـي توي محل
ديگه اي برقراره!

(یکشنبه 3/دی ماه/1384) نیازمندی
به یک مدیر با سابقه ی کار بالا، با تسلط کامل به زبان های
انگلیسی، فرانسه، آلمانی و آشنا به نرم افزارهای کامپیوتری
جهت کار در ساندویچی نیازمندیم!

(شنبه 2/دي ماه/1384) کانال به کانال تا صبح...
_ ببین، نمی دونم چرا هیچ جوری نمی تونم قبول کنم که نصف شبا
صرفا کانال CNN رو نگاه می کنی!

(سه شنبه 29/آذرماه/1384)
_ این کتاب بهت کمک می کنه تا اسیر روزمرگی نشی.
_ بابا سربه سرمون نذار بزار سگ دومونو بزنیم دنبال یه لقمه نون !

(شنبه 26/آذرماه/1384) الو...
دختر: خیلی دوست دارم از نزدیک ببینمت.
پسر: خیلی دوست دارم از نزدیک نزدیک نزدیک ببینمت!

(سه شنبه 22/آذرماه/1384) مرسي كه زنگ زدي
_ ببينم، دلت واسم تنگ شد، در ضمن شنيدي ماشين خريدم؟ يا اينكه
تا شنيدي ماشين خريدم، دلت واسم تنگ شد؟

(چهارشنبه 16/آذرماه/1384) وبلاگ خوبي داري!
پست: امروز احساس مي كنم كه حال هيش كيو ندارم. حتي دوست پسرمو!
كامنت: خيلي پرمحتوا بود. به منهم سر بزن!

(دوشنبه 14/آذر ماه/1384) امان از تو يا گوگل؟
ببين، خوش اومدي به وبلاگ من. از هر لينكي كه بياي، قدمت روي چشم.
من فقط موندم كه شورت عمه جون رو واسه چي سرچ كرده بودي؟! كه بعدش چي بشه؟!

(پنج شنبه 10/آذرماه/1384) مرد شرقي...
خوب، زنم كه ديگه گرفتم. حالا ديگه وقتشه
كه يواش يواش دختر بازي رو شروع كنم!
...
_چطوري خوشگله؟!

(سه شنبه 8/آذرماه/1384)
_آقاي درياني ببخشيد، كارت اينترنت دارين؟
_ نه، ولي عجب ماست پرچربي دارم!

(دوشنبه 7/آذرماه/1384) مگه در جريان نيستي؟...
_ ايران شديدا مخالف خروجمه.
_ واسه چي؟
_ بحث فرار مغزهاست ديگه!
_ اتفاقا كانادا هم شديدا مخالف ورودته.
_ واسه چي؟
_ بحث هجوم نخاله هاست ديگه!

(شنبه 5/آذرماه/1384)
دوست عزيزم، سرور گرانقدر، جناب آقاي درپيتيان!
برخورد شديد تق به توق را به جنابعالي بي نهايت
تبريك مي گويم و خلاصه دربست چاكريم مم بعد!

(پنج شنبه 3/آذرماه/1384) اهواز
اول اين ور صورتم، حالا اون يكي ور صورتم،
يه بــار ديــگــه اينـــور، بازم اونور،
حالا كتفم، بعدش اون يكي كتفم،
حـــــالا پيشـونـيـم، حالا... اَاَاَه!
بابا بسه ديگه تو رو قرآن! يعني انقدر تو دلتنگ من بودي و من نمي دونستم؟!

(دوشنبه 30/آبان ماه/1384)
_ خوب، اينم از اين. بچه ها، اين حضور و غياب مال
ساعت قبل بود. حالا دوباره از اول، ايندفه واسه اين ساعت!
قدرجهي، سلامي نيا، كبكانيان...

(شنبه 28/آبان ماه/1384)
_ ببين، يخورده پول بهم بده فردا مي خوام برم اسكي. الانم بيا دنبالم،
كار دارم، ماشين ندارم! با جيب خالي هم نيا، چون ناهار با هميم!
_ باشه، من همه ي اين كارا رو مي كنم، اما من صرفاً رفيقتم ها، پدر مادرت نيستم!

(پنج شنبه 26/آبان ماه/1384)
_ مي تونم... مي تونم به جرأت بگم كه من آدم بشو نيستم!
_ مي دونستم مي توني! تو تواناييشو داشتي!

(چهارشنبه 25/آبان ماه/1384) man to man...
_آقا دماغتونو كجا عمل كردين؟
_ اي فلان فلان فلان فلان فلان فلان! حالا ديگه منو مسخره مي كني؟!

(پنج شنبه19/آبان ماه/1384)
_ خداييش، از اون موقع كه با شما آشنا شدم،
360 درجه تغيير كردم!
_ خدا رو شكر تغييراتت بالا بوده!

(چهارشنبه 18/آبان ماه/1384) هورمون...
_ خانوم، ريش سيبيلاتو كه زدي، اون دستگاه رو بده، منم سيبيلام دراومده!

خوبي "براون" همينه. لامصب مرد و زن نمي شناسه!

(دوشنبه 16/آبان ماه/1384)
_ گوساله هه رو مي بيني مامان؟ تا يخورده بهش از اين علف ملفا دادن،
شروع كرد به دويدن و بازي. آخي...، نازي!
_ حيوونه ديگه مامان، مگه خودتو يادت نمياد كوچولو كه بودي؟!

(جمعه 13/آبان ماه/1384)
_ پسر، تو چيكا مي كني با خودت؟
_ يعني چي؟
_ يعني مي گم داري چيكار مي كني با خودت؟
_ اوهوي!حرف دهنتو بفهم ها!
_ بابا منظورم اينه كه چرا صبح تا شب كار مي كني
وهيچ استراحتي نداري؟ من نگران سلامتيتم آخه!
_ آهان از نظركار و اين حرفا...!

(چهارشنبه 11/آبانماه/1384)
_ آخ اين سيگار بعد از مشروب بعد از افطار، آي مي چسبه...!
_ طاعات و عباداتت قبول باشه اينشالا !

(دوشنبه 9/آبان ماه/1384)
_ چه مدته كه اينجا زندگي مي كني؟
_ الان دو سه سالي مي شه و در تدارك هستم كه يه آلبوم جديد به بازار بدم.
_ چه عالي! خوب، يه سوال ازت دارم و اونم اينه كه الان چه آرزويي داري؟
_ والا...، اي كاش يك روزي بتونم در خاك وطنم باشم.
_ خوب، يه بيليط بخر، برو وطن!
_ نه ديگه نمي شه كه، آخه ما هنرمندا كه نمي تونيم كه...!
_ دوست داري مهم باشي ها!...

(چهارشنبه 13/7/1384)
_ شنيديم شما قراره مديرعامل پرسپوليس بشين، درسته؟
_ خير، كسي با من در اين مورد صحبتي نكرده و من حتي اين موضوع
به گوشمم نخورده و چيزي نشـنيدم. براي هميـن اين شايعه رو كاملا
تكذيب مي كنم.
_ خوب، حالا در صورتيكه پيشنهاد بشه، آيا شما برنامه اي داريد؟
_ من والا برنـامه هاي خودم رو براي بهـبود اوضـاع تيم پرسپوليس به
سه دسته تقسيم بندي كردم و اولويت ها رو مشخص كردم و بايد بگم كه...!

(يكشنبه 3/مهرماه/1384)
برداشت اول:
_ آقا ببخشيد، ماشين من پنچر شده، مي شه به من كمك كنين؟
_ چرا نمي شه عزيزم؟! درسته من الان يك بيزينس من كار درست مجرد
هستم، اما تخصص اصليم پنچرگيريه فداي شما بشم!

***
برداشت دوم:
_ آقا ببخشيد، ماشين من پنچر شده، در ضمن من نامزد دارم،
مي شه به من كمك كنين؟
بستگی به میزان علاقه ت به نامزدت داره! ببینم، چطورین با هم؟!

***
برداشت سوم:
_ آقا ببخشيد، ماشين من پنچر شده، در ضمن من نامزد دارم.
نامزدمم خیلی دوست دارم. مي شه به من كمك كنين؟
_ خانوم نکنه فک کردین من وقتمو از سر راه آوردم...!

(دوشنبه 11/مردادماه/1384)
Khob, az in be ba'ad mataleb be soorate ingilisi
neveshte mishe ta veblag dar oroopa, amrikaye
shomali va ostoralia ham khanande peida kone!
ba tashakّ or...

(چهارشنبه 5/مردادماه/1384) فردا
_ ببين پسرم، بايد ياد بگيري كه كار امروزت رو
به فردا موكول نكني هيچوقت. از قديمم گفتن:
ره امروز را مسپار فردا. باشه بابا؟
_ چشم پدر، قول ميدم از فردا به حرف شما دقيقا عمل كنم.

(سه شنبه 4/مرداد ماه/1384) فیلسوف
_آهـــــــــــــــــــــــــــــاي، يافتــــــــــم!
خانوم، اون حوله ي منو بده!

(يكشنبه 2/مرداد ماه/1384) مصاحبه
_ ببخشید، آیا شما در مورد تجارت الكترونيك اطلاعاتي داريد؟
_ بله، من خودم ديپلم فني الكترونيكم! در مورد الكترونيكم خیلی چیزا
مي دونم، از سيم پيچي موتور يخچال گرفته تا الي آخر!

(سه شنبه 24/3/84) TV
مردم 1: من از كانديداي محترم ریاست جمهوری اين سوالو دارم
كه شاخص هاي اقتدار ملي چي هستن؟
مردم 2: ببخشيد، برام خيلي مهمه كه بدونم اين شاخص هاي
اقتدار ملي چي هستن؟!
مردم3: از كانديداي محترم سوالي دارم مبني بر اينكه
اقتدار ملي، شاخص هاش چيه؟
مردم 4: سوالي كه همين الان(!) به ذهن من رسيد، اين بود
كه اقتدارملي، خوب بهرحال شاخص هايي داره! اونا چين؟!
مردم 5: من والا همين جوري كه داشتم رد مي شدم، يهو به ذهنم
رسيد كه راستي اين شاخص ماخصاي اقتدار ملي چين؟!
.
.
.

(چهارشنبه 18/3/1384)
_ عمو، اگه قول بدي كه من برم توي كوچه بازي كنم،
بهت اجازه مي دم كه زود برگردم! فهميدي؟!

(جمعه 13/3/84)
_ خوب، اين هم سوت پايان بازي و خوشبختانه ما موفق مي شيم
كه كره شمالي رو هم شكست بديم و يك گام ديگه به جام جهاني
نزديك بشيم و من جا داره باز هم تسليت بگم سالگرد ارتحال ملكوتي
حضرت امام رو!

(چهارشنبه 12/3/84)
_مامان!
_ چيه پسرم؟
_ مي خوام يخورده استراحت كنم. به غير از ساناز و سارا و پانته آ و پارميدا و
مونا و ناتاشا و الناز و الهه و مريم و سوگل و نازنين و ركسانا، هر كس كه زنگ
زد بگو من خونه نيستم!

(يكشنبه 9/3/84) خوشحالي، مي فهمم!
_ راستشو بخواي از ديدنت خيلي خوشحالم، ولي تا اونجا كه يادم مياد توي
مشخصات اوركاتت نوشته بودي كه قدت 174 سانتي متره و وزنت 48 كيلو!
_ عزيزم، حالا چه فرقي مي كنه كه 174 سانتي متر و 48 كيلوباشم يا 148
سانتي متر و 74 كيلو؟! مهم اينه كه ما الان پيش هميم، نه؟!

(پنج شنبه 29/2/1384) هر روز صبح...
كلاغ پدر: قار، قار، قار، قار....
كلاغ مادر: قار، قار، قار، قار...
گربه ي حيرون: عجيبه، چرا اينا انقد داد و فرياد مي كنن؟ بابا، من فقط بچه شونو خوردم!

(چهارشنبه 19/12/83)
_ بهر صورت، دخترم این به نظر من یک بحث طولانی رو می طلبه تا
تمام زوایای قضیه رو از ابعاد مختلف اقتصادی، سیاسی و اجتماعی
مورد تحلیل قرار بدیم. منو ببخشـید چون واقعا پشت تلفن بیشتر از
این نمی شه توضیح داد.
_ بله. راستش من واقعا جذب شما و حرفای قشنگتون شدم.
_جداً؟!
_ بله استاد.
_ می گم... چیزه...حالا که جذب شدی، الان چی پوشیدی؟!...

(چهارشنبه 12/12/1383)
_ ببین، از من نخواه که کتکت نزنم. اسلام گفته شما زنا رو باید زد.
_ آره باشه، تو فعلا حالا کتفمو ماساژ بده، بعدش خیلی کار داری، همه ی ظرفا مونده!

(شنبه 18/11/1383)
آزمون جوشکاری جهت مهندسین مکانیک و متالورژی...
سوال اول: کشتی تایتانیک را به گونه ای طراحی کنید که در برخورد با صخره ی یخی نشکند.
سوال دوم: جک دقیقا در چه روزی فوت کرد؟!
سوال سوم: جک چه کرد؟!
سوال چهارم: آیا می توان در عرض دو روز مخ یک نفر را تا این حد تیلیت کرد؟!
سوال پنجم: آیا خوش بحال جک؟!!!
سوال ششم: آیا نقاشی جک خوب بود؟
سوال هفتم: در مورد کیت چه می دانید؟!

پاسخ نامه:
سوال اول: نمی دانم!
سوال دوم: دقیقا در روز شکستن کشتی!
سوال سوم: بپرسید چیکار نکرد؟!
سوال چهارم: البته که می توان!
سوال پنجم: بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!
سوال ششم: عالی بود.
سوال هفتم: کیت چیز خوبی(ببخشید) بانوی محترمی بود!

(چهارشنبه 30/10/1383)
_ سلام قربان
_ سلام علیکم
_چه خبر قربان؟
_ والا... مادر بچه ها امروز صبح گفت قربانعلی
اگه قرار باشه امشبم دست خالی بیای خونه من می دونم و تو!

(شنبه 26/10/1383) دستمال
_ ببخشید آقا، به نظر شما سخت ترین کار چیه؟
_ والا مــن اولا از برنامـــه ی خوبتــون تشــکر می کـــنم، بعدشــم
مسئولیـت پذیری به اعتقاد بــنده خــیلی سخته و من همـینجا جا داره
از مسئولین محترم که واقعا زحمت می کشن برای مردم تشکر کنم!

(جمعه 11/10/1383) خیره
_ می تونی حدس بزنی که من الان توی چه فکری ام؟
_ اممم... بذار... ببین، خیلی پستی!

(سه شنبه 24/9/1383)
یه روز یه فارســـــــه و یـــه لـــره و ترکـــه و یــه عـــــــربه
با یه اصفـاهـانیه و یه قــــــزوینیه داشــــتن میـــرفتن کـه
یهو بر می خــــورن بـه یـه فراخــــــــوان عمومــــی بـرای
کمک رسانی .
خلاصــه همـــشون دسـت در دسـت هم مـــیرن کمــــک
مـی کنن و مــن واقـعـا لــذت بردم وقتی ایـن همبستگی
رو بین اقشارمخــتلف مردم عزیز و همیشــه در صـحنه ی
کشورمون دیدم!

(جمعه 20/9/1383)
_ شوهر عزیزم، تو که میدونی من چقدر دوستت دارم، ولی با تمام
این حرفا می خوام Profile من توی اورکات همچنان Single باشه، فهمیدی؟!

(یکشنبه 8/9/1383)
_ عطر زدی؟
_ یعنی انقد خوشبو بود؟! پس بعدیشم بگیر...

دیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــزززززز!

(جمعه 24/7/1383)
_ قیمتی که دادم، اصلا زیاد نیست قربان! شما عنایت بفرمایید،
این گاو که کاغذ ساندویچ و آت و آشغال که نمی خوره که. حداقل
چیزی که می خوره، کتابای پائولو کوئیلو و ژوزه ساراماگوست!

(پنج شنبه 16/7/1383)
شانزدهم مهرماه، خجسته سالروز بتن را به عموم مسلمانان جهان،
بخصوص شیعیان سرتاسر عالم تبریک عرض می نمایم!

(یکشنبه 12/7/1383)
_ آقای دکتر، احساس می کنم یخورده سرم درد می کنه.
_ باشه، پس... لخت شو دخترم برو روی تخت دراز بکش تا بیام ببینم چیکار می تونم بکنم واست!

(پنجشنبه 9/7/1383)
_ بهتون تبریک می گـم خانوم. بعـد از فوت 99 نفر قـبلی شما
اولین کسی هستین که قراره بعد از این عمل جراحی زنده بمونه!
_ بله؟!!! چطور مگه آقای دکتر؟
_ راستش فقط 1% از بیمارا از این عمل جون سالم بدر می برن! خوشحال باشین!

(جمعه 3/7/1383)
_ شومبولی مومبولی من، شومبول تو طلائیه؟!
_ نــــــــه!... پوستیه فک کنم عمو!

(چهارشنبه 1/7/1383)
_ ببخشید استاد برگه ها رو کی تصحیح می کنید؟
_ چطور مگه؟
_ راستش می خوام بدونم کی باید بیام واسه اعتراض!

(جمعه 13/6/1383)
_ عزیزم، شما چطور به ذهنتون رسید توی مسابقه ی دختر شایسته شرکت کنید؟
_ با عرض سلام و تشکر از تلویزیون شما، من راستش می خواستم نشون بدم
که دختر ایرانی شایسته س و می تونه برای همه ی دخترای جهان الگو باشه و ...
_ اجازه بدین من سوالم رو واضح تر بیان کنم. عزیزم، شما با این دماغ، چطور به ذهنتون رسید توی...

(چهارشنبه11/6/1383)
_ اوهوی، مگه تابلو رو نمی بینی؟ دارم از عرض جاده رد می شم ها...
_ این که تابلوی عبور حیوانات محلیه که!
_ خوب... خوب... حالا اون بماند،... اوهوی، وایسا بینم، حیوانات محلی باباته ها!

(جمعه 7/6/1383)
_ عجیبه، هر چی یا ابوالفضل می گم، این کلیده، این قفله رو وا نمی کنه لامصب!
_ مرد حسابی! منم اگه توی رودرواسی میفتادم و هر سال مجبور می بودم وزنه های
260 کیلویی بلند کنم، دیگه انرژی ای برام نمی موند واسه کمک به دیگران!

(سه شنبه 3/6/1383) کیمیایی، کیارستمی، مخملباف...
_ خیلی فیلمش بیخود بود.هیچوقت سر از فیلمای مخملباف در نیوردم.
_ مخملباف؟!
_ آره دیگه، این از فیلم سربازهای جمعه ش، اونم از اون طعم گیلاسش!

(پنجشنبه 1/5/1383)
_ دستتو بکش، بی ادب بی نزاکت! این چه کاریه وسط
خیابون می کنی؟
_ بخندین خانوم، دوربین مخفیه!

(جمعه 26/4/1383)
_ معاف شدم.
_ ا... خوش بحالت. چه جوری؟
_ هیچی، اعلام کردن اونایی که توی مناسبتای مهم به دنیا اومدن،
  از سربازی معافن.
_ راست میگی؟!ماهایی که روز درختکاری به دنیا اومدیم چی؟
_ شماها رو قراره توی دوره ی  آموزشی، تنه ی درخت بکنن توی ...تون! 

(شنبه 6/4/1383) صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران، ضرغامی!
_ خـوب، بیننـدگـان عزیـز، یونـان هـم مـوفـق مـی شـه
فرانسه رو شکـست بده و بـه نیمه نهایی جام ملت های
اروپا صـعود کنه.
بلـه... همونطور کـه در تصـویر هـم مـی بینید، هـواداران
فرانسـه همـچنـان از پیروزی تیمـشـون در برابر بـرزیل در
مـرحلـه ی یکچـهارم نـهـایی جام جهـانـی 1986 مکـزیک
خوشحالن و ظـاهـرا اصـلا قصـد تـرک ورزشگاه رو ندارن!

(پنج شنبه 21/3/1383)
_ واما... نخل طلای وبلاگ برگزیده ی خوانندگان به
وبلاگ... به وبلاگ... به وبلاگ "سکس از هر جهت"
بدلیل جذب بیش از سی هزار بازدید کننده در روز!

(جمعیت): هر جهت، هر جهت، هر جهت!...

(یکشنبه 17/3/1383)
_ میگن الاغا زودتر از همه ی حیوونا
می فهمن که قراره زلزله بیاد.
_ ما که چیزی نفهمیدیم!

(پنجشنبه 14/3/1383)
_ مااااا...
_ ماااااااا...!
_ ماااااااااااااا !
_ ماااااااااااااااااا !
_ زبـون گاو حالـیت نمـی شه یعـنی؟! حتما
باید عین آدم باهات حـرف بـزنن؟! د می گم
اینـا یونـجه های منـه دیگـه! یونـجه هـای تو
توی طویله ی خودته... نسناس!

(یکشنبه 10/3/1383)
_ ببین خیلی وبلاگ توپی داری!
_ مرسی، تو هم خیلی چیز توپی هستی!

(جمعه 8/3/1383)
_ آقای رییس، با توجه به برآورد من، این کار
امروز نمی تونه انجام بشه، بهتره فردا صبح
عازم این ماموریت بشیم.
_ همینطوره، پس همین الان برین انجامش بدین!

حال می کنم با این رییسای چیزفهم...

(یکشنبه 3/3/1383) زیارت
رضـا جـان، پـس قـربانت، مـن شماره حسابمو توی
یه تیـکه کاغـذ نوشـتـم، چسـبـوندم پـشـت قفـل،
بستم به ضریحت!
ایشــالا پـولـه رو کــه بـریـزی بـه حـسـابـم، دیگـه
کـار و بار منـم ردیف مـیشه و خلاصه آره دیگـه...

می گم... هوای خودتم دارم، تو فکر اونش نباش!

(چهارشنبه 30/2/1383)
_ این صدای اندیه؟!
_ آره، اندی و کورس.
_ با هم؟!!!
_ آره خوب.
_ وای خدا باور نمی کنم! ای خدا...! بعد
از سالها، اندی و کورس، ای خدا...! مگه میشه؟!
_ تو رو قرآن خودشو کف نکن، اتفاق خاصی نیفتاده که...
_ نه، تو میدونی یعنی چی؟! اندی و کورس، ای خدا... ،
بعد از سالها... خدااااا... خدااااا... خداااااااااااا...

یکی بپره یه آب و قند بیاره بابا، این از دست رفت...

(دوشنبه 28/2/1383)
_ آقای مدیرعامل، حقوق منو دو برابر کنین، همین امروز!
_ بخاطر این حرف زشتت، سی درصد از حقوقت کم می کنم، همین امروز!
_ نه تو رو قرآن، من زن و بچه دارم!...
_ باشه، پس فقط پونزده درصد کم می کنم!

خدا عمرش بده، داشتم بدبخت می شدم!

(جمعه 25/2/1383)
_ من با اینکه استقلالیم، ولی طرفدار لیورپولم!
_ چه ربطی داره آخه؟
_ خنگ خدا آخه رنگ پیرهن تیم لیورپول قرمزه دیگه!
تو رو خدا این جالب نیست؟
_ چرا هست، اتفاقا من شک ندارم که این موضوع برای
اهالی لیورپولم خیلی جالبه!
_ خوشم میاد که فوتبالو می فهمی!

(چهارشنبه 23/2/1383)
_ دماغمو که عمل کردم، عین وزغ شدم، می بینی؟!...
_ آره خوب عزیزم، من که گفته بودم کلی خوشگلتر می شی که!

(دوشنبه 21/2/1383)
_ من نمی دونم چرا هی یادم میره که بهت بدهکارم؟!
_ همینو بگو!... یعنی... یعنی قابلی نداره بابا، این حرفا چیه؟!

(یکشنبه 20/2/1383)
_ امشب می خوام از مسیر میونبر ببرمت. عجله که نداری؟!

(جمعه 18/2/1383)
_ عزیزم، می خوام عشق پاکمو بهت ابراز کنم.
_ باشه عزیزم، ولی قبلش به نظر من اون شلوارتو پات کن!

(سه شنبه 15/2/1383)
_ ایــن حرفها چیه کـه آخه در مــورد شمـــا مــی زنن؟
شمــا به نظر من نه تنها الاغ نیستین، نه تنها بی شعور
نیستین، نه تنها بزمجه نیستین و نه تنها دوزاری نیستین،
بلکه پرچمدار علم و دانشین!!! من از شما دفاع می کنم،
شک نکنین!
_ ممنونم بخاطر حمایتت!

(دوشنبه 14/2/1383)
_آقا ببخشید، آپاراتی این دور و برا هست؟
_ آپــاراتی؟... چـه جور شـرکتیه؟!
_ شرکت نیست که قربونت برم ...
_ آهـا فــــمیدم، یه آپاراتی ته کوچه س،
یــه دونــه تیـــــارتم ســــر کــوچه س!...
اما به نظر من اول پنچری ماشینتو بگیر،
بعد برو دنبال این قرتی بازیا!

(یکشنبه 13/2/1383)
_ یقه ی بلوزت که همیشه بازه، دکمه بالایی روپوشتم که
همیشه باز می کنی، می شه بپرسم هدفت چیه؟
_ ببینم، تو مثل اینکه به جذب توریست هیچ اعتقادی نداری ها...!

(سه شنبه 8/2/1383)
_ آهای...! بیا اینجا بینم!
_ تو بیا اینجا بینم! بچه پررو!
_ پس چیز می کنیم، من میام اونجا تا تو بینی!

(شنبه 29/1/1383)
_ اگه دستگاه به اون سنگيني از اون ارتفاع بيفته، علاوه بر
خطر خسارت جاني كه وجود داره، پونزده ميليونم خسارت ازم ميگيرن...
_ بابا اصلا دستگاه بخوره توي سرت! سلامتيته كه مهمه پسر!

(پنجشنبه 27/1/1383)Keregoozi...
_ شما به "قلدري" چي ميگين؟
_ ما گيم... "كره گوزي"
_ فارسي حرف بزن بابا...
_ ميگم... ما ميگيم "كره گوزي". مثل شما كه ميگين "گنده گوزي".
_ آهان پس اين كره گوزي معادل همون گتده گوزي ماست. يعني بهم مربوطن پس...
_ زياد نه، ولي گوز گوزشون بهم مربوطه!!!

(شنبه 22/1/1383)
_ خيلي براي من جالبه...
_ چي؟
_ اينكه ديدن پشت صحنه ي يه فيلم واسه ي آدم
جذاب تره تا نتيجه ش كه خود فيلم باشه...
_ آره ديگه مثل به دنيا اومدن بچه!!!

بي تربيت اينجا خانواده رفت و آمد مي كنه!

(چهارشنبه 19/1/1383) بندر عسلويه...

خوراك سراي صادق - مسؤول: رضايي !
سوال: نام صاحب اين خوراك سرا (!) چيست؟
1_ صادق رضايي
2_ صادق رضايي
3_ صادق رضايي
4_ صادق رضايي
همه با هم: صادق رضايي
دوميش بلندتر: صادق رضايي
مي خوام خودشم بشنوه: صادق رضايي...!

(شنبه 8/1/1383) سيريش!
_ الو سلام.
_ سلام عزيزم، بفرمايين...
_ والا من ديشب، هر چي سعي کردم، نتونستم باهاتون صحبت کنم،
اينه که مجبور شدم الان با تکرار برنامه تون تماس بگيرم! مزاحم که نيستم؟!

(جمعه 7/1/1383)
_ آقاي دکتر، گلاب به روتون، بچه م شيکمش بهم ريخته!
_ بهم ريخته؟! آهان،... حالا چه رنگي هستش خانوم؟
_ والا... جسارته آقاي دکتر، دقيقا رنگ اين کراوات خوشگلتونه!

(سه شنبه 4/1/1383) اخبار...
_ اين "وي" کيه که هيچوقتم نخواسته نامش فاش شود؟!
_ نمي دونم، ولي از فک و فاميلاي "يک منبع آگاه" بايد باشه!

(چهارشنبه 27/12/1382) Language...

_ بدي زلزله ي بم اين بوده که گسل ها هم
بصورت Horizental حرکت مي کردن و هــم
بصورت Vertical، و اين، باعث اينهمه ويراني
شده.
_ بله بله متوجه ام 2XY!!!...

(سه شنبه 26/12/1382)
_ داري بهم قرض بدي شب عيدي؟
_ چقدر؟
_ يه ميليون!
_ بيـــــــــــــــا!...
_ شما هم موفق باشي عزيزم!

حال مي کنم با اين تيريپ خلبانيش!

(شنبه 23/12/1382)
_ ببين عزيزم، من هيچگونه علاقه اي به فوتبال و همينطور اسب بخار
ماشيناي مختلف ندارم! حالا اجازه هست يه چيزي بگم؟
_ بگو عزيزم...
_ اين ماشينه خيلي خوشگله، نيگاش کن...
_ آره، راستي مي دوني اين ماشينا...
_ حرف نباشه، سکوت، فقط نيگا کن!

(پنج شنبه 21/12/1382) Engineer...
_ حيف که کامپيوترت نوار نمي خوره، وگرنه يه داريوش مشتي ميووردم، توپ!
حالي مي کرديم...!

(يکشنبه 17/12/1382)
_ خيلي مخت خلاقه، خوشم مياد.
_ خيلي ممنون، اگه ميشه يه نگاهي هم به دندونام بنداز، احساس مي کنم کرم خوردتشون!

(جمعه 15/12/1382)
_ عزيزم، بهت قول ميدم دو تا اسب بخرم که توي قصري که
گفته بودم واست مي خرم،بتوني راحت اسب سواري کني!...
_ مرسي عزيزم، تو خيلي مهربوني!
_ آره، حالا عجالتاً قول بده بياي با صاب کارمون صحبت کني،
بلکه راضي شه اخراجم نکنه از تعميرگاه!

(جمعه 15/12/1382)
_ بابايي، ميشه چاردست و پا شي؟!
_ واسه چي عزيزم؟
_ مي خوام الاغ سواري کنم!

(چهارشنبه 13/12/1382)
_ خيلي باحالي، هميشه منو ياد عيد نوروز ميندازي!
_ چه طور؟ مگه وجه اشتراکي داريم با هم؟
_ آره، جفتتون رسماً تعطيلين!

(يکشنبه 10/12/1382) واگعاً که!...
_ ببين طنز موقعيتت عاليه...
_ اوهوي! تو مجه خواهرمادر نداره؟!
_ بابا ازت تعريف کردم!...
_ آها، خواهرمادر داره!

(شنبه 9/12/1382)
_ تصميم گرفتم، امسال، هر طوري شده، در مسابقات قهرماني شطرنج جهان،
گري کاسپاروف رو شکست بدم!
_ ايشالا، ... حالا اين قرصو بخور!...تو بايد يخورده استراحت کني!

(جمعه 8/12/1382)
_ الو سلام، بهتون تبريک مي گم آقا، شما توي قرعه کشي سالانه ي شرکت ما،
برنده ي خوشبخت دو عدد بليط شدين. مسافرت بهتون خوش بگذره!
_ آخ جون، خيلي ممنون خانم، مسافرت خارجه با لوفت هانزا واقعا مي چسبه!
_ اون که بله، ولي من از شرکت واحد تماس مي گيرم، منظورمم مسافرت
درون شهري بود، از توپخونه به تجريش!