(شنبه 15/تیر/1387)
داشتم فک می کردم که اگه مصطفوی بشه مدیر جدید قره قوروت، احتمالا
ادعا می کنه که گابریل گارسیا مارکز رو برای نوشتن پست های بعدی
قره قوروت میاره! ولی شما جدی نگیرید. یه چیزی می گه بنده خدا!
Permalink | 12 comments |
(سه شنبه 4/تیر/1387)
_ Wow...! چه خانوم خوشگلی...
_ بله آقا؟!
_ دارم من!
Permalink | 9 comments |
(یکشنبه 19/خرداد/1387) مامان، بابا
تا اون موقع که بچه بودیم، می گفتن بچه ست، درک نمی کنه.
حالا که بزرگ شدیم، می گن دیگه بزرگ شده، درک می کنه!
Permalink | 10 comments |
(سه شنبه 14/خرداد/1387) عکس
_ به چشم خواهری خانومت عجب تیکه ایه ها!
Permalink | 5 comments |
(جمعه 10/خرداد/1387) با من باش، حالشو ببر...
دوستان، یه تیریپ فک می کنم اگر به قصد ازدواج باشه، حلاله!
Permalink | 5 comments |
(دوشنبه 6/خرداد/1387)
_ هوووووعق!... عجب عاروقی زدم!
احساس می کنم گلوم پاره شد.
_ شانس آوردی این باد از گلوت اومد
بیرون. وگرنه...
Permalink | 6 comments |
(یکشنبه 5/خرداد/1387)
می گم این علی دایی لابیش با خدا بوده یا لابیش خدا بوده؟!
Permalink | 1 comments |
(شنبه 4/خرداد/1387) خوب کاری کردی، خوب کاری کردی!
_ آره دیگه... خلاصه اینطوریا... دیگه چه خبرا خدا؟
_ اتفاقا پیش پای تو علی دایی زنگ زد!
_ خوب؟
_ هیچی، راجع به تیم ملی و اینا یه مقدارلابی کرد،
منم مربی تیم ملیش کردم!
Permalink | 2 comments |
(جمعه 3/خرداد/1387)
می دونستی سرخ پوستا هم علی دایی رو می شناسن؟
_ جدی؟!
_ آره. منتهی بهش نمی گن علی دایی. صداش می کنن:
"لابی کننده با خدا"
Permalink | 1 comments |
(سه شنبه 31/ارديبهشت/1387)
ميگم از اينايي كه مارو سير مي كنن بايد
تشكر كنيم يا شكايت؟
Permalink | 5 comments |
(دوشنبه 30/اردیبهشت/1387) کاریکلماتور
(به مناسبت انتخاب گلی عامری به معاونت کاندولیزا رایس)
_ ببینم، این همه سبزی پاک نکرده رو کجا می بری؟ مراسم دارین؟
_ نه بابا، دارم می برم وزارت خارجه ی آمریکا! آخه امروز جلسه ی
مهم چند ساعته ای دارن!
Permalink | 7 comments |
(جمعه 20/اردیبهشت/1387)
بخدا قسم اگر جنیفر لوپز را در دست راستم
و آنجلینا جولی را در دست چپم قرار دهند،
چنان تعادلمو حفظ کنم که حال کنین!
Permalink | 19 comments |
(یکشنبه 8/اردیبهشت/1387) پروژه...
_ اگه میشه همکارا رو به من معرفی کنین که من بشناسم.
_ خواهش می کنم. به ترتیب از این سمت شروع می کنم:
سرپرست تیم،
سرپرست تیم،
سرپرست تیم،
سرپرست تیم،
سرپرست تیم،
سرپرست تیم،
سرپرست تیم،
منم که سرپرست تیمم!
_ اونوقت شماها کارتون چیه؟
_ ما همه منتظر ورود شما به پروژه بودیم تا
سرپرستی شما یه نفر رو بعهده بگیریم!
_ آهان، چه خوب! می گم... اون آقا که داره
رد میشه از اونور...
_ آهـان. ایشـون سرپرست تیمه! الان داره
رد میشه از اونجا!
Permalink | 21 comments |
(جمعه 6/اردیبهشت/1387) دارم می میرم از گشنگی...
_ امشب شام چی داریم عزیزم؟
_ راستش...راستش امشبم احساس خوبی نداشتم،
واسه همین شام نذاشتم! [پلک، پلک، پلک]
_ آخ جانم!... چیزه... می گم... چه هوای خوبیه امشب!
مث دیشب و پریشب...
Permalink | 6 comments |
(چهارشنبه 4/اردیبهشت/1387) آموزش بقا در دریا
_ دوستان، نگران کوسه ها هم نباشین، چون فقط سه
نوع از کوسه ها هستن که به انسان حمله می کنن.
_ آخیش، استاد خیالمون راحت شد.
_ البته از چهار مدل کوسه ی موجود در دریا!
Permalink | 3 comments |
(یکشنبه 1/اردیبهشت/1387) دست دوم تمیز!
_ چند سالته؟
_ من 22 ی صفر! تو چی؟
_ من 27 کارکرده!
Permalink | 11 comments |
(پنجشنبه 29/فروردین/1387)
_ سلام سارا.
_ وای سـلااااااام! شمـایین؟! حـال شما؟ باورم نمی شـه شمـا به من زنگ زدین!
چقــدر خوشحالـم کردین! وای اصـن نمی دونم چی بگـم! بخـدا زبونـم بند اومـده!
چطورین شما؟ یعنی راستش ... راستش هیچ وقت فکرشو نمی کردم که یه روزی
شما بخاطر خود من زنگ بزنین! وای! وای! وای! خوب، خوبین شما؟
_ مرسی. داداشت خونه ست؟!
Permalink | 15 comments |
(دوشنبه 26/فروردین/1387) عادت امروزی
_ چه خبر؟ همه چی روبراهه؟
_ عالیه! سخت درگیر مشکلات و بدهی ام!
Permalink | 16 comments |
(یکشنبه 25/فروردین/1387) اینجا ایران است...
_ الو سلام. کجایی؟ خونه یی؟
_ نه، اداره ام.
_ آخ ببخشید. مزاحم استراحتت شدم، خدافظ!
Permalink | 11 comments |
(جمعه 23/فروردین/1387) راندمان
_ همکارای عزیز، آقایـون و خانـومای مهـندس، آقـای رییس فرمـودن
که برای یک جلسه ی فوری، مهم و تعیین کننده که البته یک ساعت
هـم بیشـترطـول نمی کـشه تا پنـج دقیـقه ی دیگه تشـریف ببرین
دفـترشون. فقط خواهـشا تاخیر بیشتر از 45 دقیقه نداشته باشین!
Permalink | 16 comments |
(پنجشنبه 22/فروردین/1387) سلوات!
_ برای سلامتی آقای راننده جمیعا چه خبر!
_ الااااااا... مرتیکه مگه ملت مسخره ی توئن؟!
Permalink | 3 comments |
(دوشنبه 19/فروردین/1387) کنکور
در جمله ی "زلف بر باد دهم تا بدهم بر بادت" بادت:
1- بو دارد!
2- بو ندارد، اما عجب صدایی دارد!
3- بو و صدا را یکجا دارد لاکردار!
4- مرطوب است!
Permalink | 10 comments |
(شنبه 17/فروردین/1387)
_ ببین یه سوال:
" شِکر تو کلامت" و "من شِکرمو می کنم توی اون کلامت"
فرق دارن با هم؟ یا یه معنی میدن؟
Permalink | 21 comments |
(پنج شنبه 15/فروردین/1387)
_ آقایون و خانومای دکتر، مهندس، می خوام
یه عکس دسـته جـمعی ازتون بندازم.
_ خوب، به ردیف شیم؟
_ نه، نمی خواد. همینجوری خر تو خر بهتره!
Permalink | 7 comments |
(سه شنبه 13/فروردین/1387)
_ بابا، خر کردن یعنی چی؟
_ من در زمینه ی خر شدن می تونم بهت
توضیح بدم عزیزم! اینجـور سـوالا رو باید از
مامانت بپرسی!
Permalink | 2 comments |
(دوشنبه 12/فروردین/1387) مصاحبه ی خودمونی
_ آقا سلام. شما سیزده بدر چیکاره این؟
_ بنده بیکارم و همینجا از دولت می خوام
فکری به حال بیکاری ما جوونا بکنه!
_آخه این چه ربطی به سیزده بدر داره؟
_ چیزه... بخصوص در سیزده بدر!
Permalink | 2 comments |
(یکشنبه 11/فروردین ماه/1387)
_ ببین ساناز، بذار رک و پوست کنده اینو بهت بگم.
من کاملا مخالف با رفتن تو به این سفر خارجی تفریحی،
اونم بدون حضور خودم ...
_ خوب...؟
_ نیستم! اینشالا بهت خوش بگذره عزیزم!
Permalink | 2 comments |
(شنبه 10/فروردین ماه/1387) امممممم..ماچ
سال نو مبارک خانوما !
Permalink | 1 comments |
(شنبه 18/اسفندماه/1386) فراموشش کن. خودت چطوری؟
_ می دونی؟! امروز داشتم به این فکر می کردم که
مهم نیست که آدم تـوی یه کــشور جهـان سـومی
زندگی کنه، بلکه مهم اینه که جهان سومی فکر نکنه...
_ آره مـوافقـم. در همـین رابـطه منم امـروز همـش
به این فکر می کردم که چـرا ایندفعـه قبـض برقمـون
انقــــــــــــــــــــــــــــــدر زیاد اومد!
Permalink | 6 comments |
(شنبه 11/اسفندماه/1386)
_ شهرزاد قصه گوی من. دوستت دارم...
_ وایسا ببینم، شهرزاد خانوم کی باشن؟
Permalink | 6 comments |
(جمعه 19/بهمن ماه/1386)
"از این پس، نقل مطالب این وبلاگ در وبلاگ ها یا
نشریات دیگر، صرفا با ذکر منبع، حلال می باشد!"
لئون تولستوی
Permalink | 5 comments |
(شنبه 24/آذرماه/1386) تعمیم به زندگی...
خانوما قابلیت اینو دارن که مسیر تاکسی ها رو عوض کنن!
تاکسی ها قابلیت اینو دارن که مسیر آقایونو عوض کنن!
پس: خانوما قابلیت اینو دارن که مسیر آقایونو عوض کنن!
Permalink | 26 comments |
(چهارشنبه 23/آبان/1386) اینجا ایران است...
_آقای فلانی، اوضاع سیمان الان چه جوریه؟
_ والا به شدت کمبود سیمان داریم و در صددیم که وارداتشو بیشتر کنیم.
_ پس چرا آقای بهمانی هفته ی پیش توی همین برنامه فرمودن که تولید
سیمان انقدری شده که می خوایم از این به بعد سیمان صادر کنیم؟!
_ والا من از برنامه های ایشون اطلاع ندارم!
Permalink | 12 comments |
(پنجشنبه 19/مهرماه/1386) گرمای جنوب
_ ببینم مگه این کولرگازی رو سرویس نکردن؟ پس
چرا کار نمی کنه؟
_ والا اومدن سرویسش کنن، زدن سرویسش کردن!
Permalink | 13 comments |
(دوشنبه 26/شهریورماه/1386) فاضلاب
_ به جون خودم، به جون خودت، به اونی که
می پرستی، مسواک جزو مبطلات روزه نیست بخدا!
Permalink | 18 comments |
(پنجشنبه 22/شهریورماه/1386) چشمان کاملا بسته!
_ عروس خانم برای بار سوم می گم، وکیلم
که شما را با مهـریه ی شونصــد هزار سکه
به عقد آقای داماد درآورم؟
_ با اجازه ی بزرگترا بـــــــــــــــــله!
_ داماد جان، وکیلــــــم؟
_ بــــــــــــــــــعععععع ............. له!
Permalink | 6 comments |
(چهارشنبه 14/شهریورماه/1386) افسوس...
_ یه زمانی استاد بازی هواپیمای آتاری بودم. وای
که اگه ادامه داده بودم، الان خدای کامپیوتر می بودم!
حیـــــــــــــــــــــــــــــف...!
Permalink | 10 comments |
(چهارشنبه 24/مردادماه/1386)
_ دوستت دارم ساناز!
_ گلاره البته، اشکان جان!
_ خوشبختم! آرشم!
Permalink | 16 comments |
(یکشنبه 21/مردادماه/1386)
_ چقدر همه جا بوی بد کپک و موش مرده میده امروز!
_ عزیزم اگه یه فین کنی، فک می کنم مشکل بوی بد
همه جا برطرف شه!
Permalink | 5 comments |
(یکشنبه 21/مردادماه/1386) از امروز...
_ قیمت بلیط هواپیما هم 20 درصد گرون شد.
_ خدا رو شکر! کم کم داشتم نگران می شدم!
Permalink | 3 comments |
(چهارشنبه 17/مرداد ماه/1386) جزیره، صنعت، جنوب
وقتی نشیمنگاه لباس کار سفید یکی از پرسنل، از عقب به رنگ
قرمز و قهوه ای سوخته دراومده باشه، در ضمن شدیداً هم
گشاد گشاد راه بره، شما چه برداشتی می کنید؟
...
مرسی! کاملا مطمئن بودم که همه تون سریعا متوجه شدین که
اون لکه ی تیره، اثر نشستن روی تیر آهن های زنگ زده
سازه های فلزیه و این طرز راه رفتن هم واسه خاطر عرق
سوز شدن در این هوای گرم و سوزانه.
ببینم، پس قضیه ی این لبخند معنی دار امروز همکارا به من چیه؟!
Permalink | 7 comments |
(دوشنبه 15/مردادماه/1386) نگهبان پیر ساختمون
_ سلام مش ناخدا!
_ سلام بووا! چاقیریم بووا! خسته نوویی!
زنده مویی! غلامت مویی!قربون ببویی!
کاری نووری! سلام ببوری! بخیر ببوویی!...
_ (چه حالی داد!) چه خبر ناخدا؟
_ واشتاپاچاخاموکالاماشاکاواشاساپاخوماکاچاتا...!
Permalink | 7 comments |
(شنبه 13/مردادماه/1386) نصیحت
_ کره خر! اگه راه منو در پیش نگیری، در آینده
هیچ خری نمی شی واسه خودت! نا سلامتی
من باباتم، یه چیزی می دونم که اینو بهت می گم!
Permalink | 5 comments |
(پنجشنبه 11/مرداد ماه/1386)
_ فوتبالم بلدی؟
_ بل...
_ آخی... گلم میزنی؟
_ بل!
_ نازی... خیلی بازیت خوبه؟
_ اوم!
_ آقربونش برم، میری مهد کودک؟
_ اوم!
_ وای چه بزرگ شدی پس... یه چیزی بگو عزیزم. یه شعر واسم می خونی؟
_ انرجی مسته ای حق مسلن ماست، آمریکا دشمن ماست! ماماااااااااااان!
Permalink | 3 comments |
(شنبه 30/تیرماه/1386)
_ میخوام از این دستگاههای قند خون بخرم 25000 تومن.
از روی لکه ی خون نوک انگشتت قندتو تشخیص میده!
_ نمی خواد! نصف همین پولو بده به پرستاره انگشتتو واست
می چشه، هم قند تو بهت میگه، هم حالشو می بری!
Permalink | 6 comments |
(چهارشنبه 13/تیرماه/1386) مهندس ناظر
_ آهای جوشکار، بیا اینجا بینم! این چه جوشکاری ایه؟
_ درست صبت کن بابا...!
_ یعنی به به این چه جوشکاری خوبیه، ادامه بده، ادامه بده!
Permalink | 10 comments |
(جمعه 8/تیرماه/1386) مطلع
_ بابا این مردم درست بشو نیستن بخدا. همین چند روز پیش بود
نمی دونم رادیو بود یا تلویزیون یکی از این مسئولین بود نمی دونم
کدومشون، یه حرفی زد که البته الان درست یادم نیست، ولی بگو آخه
این چه حرف ضایعییه که تو می زنی؟! هیچی حالیشون نیست بخدا...
Permalink | 9 comments |
(یکشنبه 3/تیرماه/1386) جزیره، صنعت، جنوب
نمی دونم از اون موقع که تعداد سگ های محوطه کم شده، کباب کوبیده
به لیست غذاها اضافه شده یا از اون موقع که کباب کوبیده به لیست
غذاها اضافه شده، تعداد سگ های محوطه کم شده !
Permalink | 13 comments |
(یکشنبه 27/خردادماه/1386)
_ تمام اجزای فرهنگ جامعه محترم و قابل تامل
هستند ...همه اجزای فرهنگ! هرچند که بعضی لایه های
فرهنگ به خصوص در فرهنگ عامه ممکن است عمق و
غنای خاصی نداشته باشند. ببین، این جمله یعنی چی؟
_ یعنی fuck you !
Permalink | 10 comments |
(جمعه 25/خردادماه/1386)
_ این بچه ی حیوونی زبون بسته منم سرما خورده!
_ چرا اینجوری می گی؟
_ آخه مهندس من بیشتر با حیوونا سروکار داشتم تا با آدما!
Permalink | 3 comments |
(یکشنبه 6/خردادماه/1386)مهندسی عمران
_ استاد ببخشید، شما آب و فاضلابم مگه درس میدین؟
_ آره بابا، پس چی؟ من خوراکم فاضلابه!
Permalink | 20 comments |
(شنبه 18/فروردین ماه/1386)
_ خیلی خوشحال شدم وقتی دیدم امروز اخبار گفتش
که امسال توی تعطیلات نوروز شاهد کاهش 71 درصدی
سرقت از بانک ها بودیم.
_ اوه، اوه، اوه، چه خبرا بوده قبل از تعطیلات!
_ ببین، وارد معقولات نشو خواهشا. کاهشو بچسب!
Permalink | 27 comments |
(یکشنبه 12/فروردین ماه/1386) سوپری
_ آقا ببخشید، یه نوار لطفا...
_ پنبه ریز باشه خانوم یا مبارک؟
_ maxcell باشه اگه ممکنه!
Permalink | 10 comments |
(شنبه 5/ اسفند ماه /1385)
_ از این به بعد می تونی منو بابا صدا کنی عمو جون!
_ باشه عمو!
_ حالا بابا صدا کن عمو...
_ بابا!
_ آفرین عمو!
Permalink | 28 comments |
(شنبه 9/دی ماه/1385)
_ دیدیش دختره رو؟! عجب بر و رویی داشت!
بریم دنبالش؟!
_ ببین دارم در موردت به شک میفتم...
_ چه شکی؟
_ اینکه اون عمل جراحی دوره ی نوزادیت،
ختنه کنونت بوده یا لایه برداری از مغزت؟!
Permalink | 35 comments |
(یکشنبه 3/دی ماه/1385)
_بگو دوچرخه!
_ دوچرخه...
_ اُرض الهدایا!
Permalink | 4 comments |
(شنبه 18/آذرماه/1385)
_ ببین باهاش مو نمی زنی...
_ با آلن دلون؟
_ نه، با ریش تراش فیلیپس من! همیشه
می زنی درب و داغون می کنی وسایل منو!
Permalink | 17 comments |
(دوشنبه 13/آذرماه/1385)
_ ببخشید خانوم...
_ کوفت!
_ چشم!
Permalink | 7 comments |
(یکشنبه 12/آذرماه/1385) پاساژ...
_ وای عزیزم خیلی وقته منتظرم وایستادی، آره؟ ببخشید تو روخدا !
_ مشکلی نیست عزیزم، داشتم چشم چرونی می کردم!
Permalink | 3 comments |
(جمعه 10/آذرماه/1385)
وقتی نصف شـب یهـو از خـواب می پــری و متـوجه میشـی کـه الان
نیم ساعتی بوده که تـو از اینور و اونم از اونور با قدرت هر چـه تمامتر
مشغول کشـیدن پتو روی سـر خودتون بودین، درک می کنی اینو که
این تفاهم و شعرای روزانه حقیقت ندارن و حقیقت همون خودخواهی
و رقابت خصمانه شبانه ست!
Permalink | 6 comments |
(چهارشنبه 8/آذرماه/1385)
_ إ... شومبولتو بپوشون بچه!
_ شومبول دیگه چیه؟!
_ دکمه رو می گم!
_ خوب دارم شورتمو می پوشم دیگه!
Permalink | 5 comments |
(یکشنبه 5/آذرماه/1385)
_ می دونی، از اینش بدم میاد که خیلی پشت سر این و اون حرف می زنه!
_ راست میگی. این اخلاقش واقعا بده!
_ آره، قیافه شو دیدی وقتی داره غیبت می کنه؟!
_ آره ایکبیری! حالم ازش بهم می خوره!
_ خیلی آدم...!
Permalink | 0 comments |
(جمعه 26/آبان ماه/1385) تاکسی
چقدر بده که پنج نفر آدم عاقل و بالغ همه متهم باشن و
در ضمن همه شونم مظنون به همدیگه!
در حالیکه چهار نفرشون بی گناهن و این بو کار یکیشونه!
Permalink
| 0
comments
|