(شنبه 18/11/1383)
آزمون جوشکاری جهت مهندسین مکانیک و متالورژی...
سوال اول: کشتی تایتانیک را به گونه ای طراحی کنید که در برخورد با صخره ی یخی نشکند.
سوال دوم: جک دقیقا در چه روزی فوت کرد؟!
سوال سوم: جک چه کرد؟!
سوال چهارم: آیا می توان در عرض دو روز مخ یک نفر را تا این حد تیلیت کرد؟!
سوال پنجم: آیا خوش بحال جک؟!!!
سوال ششم: آیا نقاشی جک خوب بود؟
سوال هفتم: در مورد کیت چه می دانید؟!
پاسخ نامه:
سوال اول: نمی دانم!
سوال دوم: دقیقا در روز شکستن کشتی!
سوال سوم: بپرسید چیکار نکرد؟!
سوال چهارم: البته که می توان!
سوال پنجم: بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!
سوال ششم: عالی بود.
سوال هفتم: کیت چیز خوبی(ببخشید) بانوی محترمی بود!
Permalink | 0 comments |
(چهارشنبه 30/10/1383)
_ سلام قربان
_ سلام علیکم
_چه خبر قربان؟
_ والا... مادر بچه ها امروز صبح گفت قربانعلی
اگه قرار باشه امشبم دست خالی بیای خونه من می دونم و تو!
Permalink | 0 comments |
(شنبه 26/10/1383) دستمال
_ ببخشید آقا، به نظر شما سخت ترین کار چیه؟
_ والا مــن اولا از برنامـــه ی خوبتــون تشــکر می کـــنم، بعدشــم
مسئولیـت پذیری به اعتقاد بــنده خــیلی سخته و من همـینجا جا داره
از مسئولین محترم که واقعا زحمت می کشن برای مردم تشکر کنم!
Permalink | 0 comments |
(جمعه 11/10/1383) خیره
_ می تونی حدس بزنی که من الان توی چه فکری ام؟
_ اممم... بذار... ببین، خیلی پستی!
Permalink | 0 comments |
(سه شنبه 24/9/1383)
یه روز یه فارســـــــه و یـــه لـــره و ترکـــه و یــه عـــــــربه
با یه اصفـاهـانیه و یه قــــــزوینیه داشــــتن میـــرفتن کـه
یهو بر می خــــورن بـه یـه فراخــــــــوان عمومــــی بـرای
کمک رسانی .
خلاصــه همـــشون دسـت در دسـت هم مـــیرن کمــــک
مـی کنن و مــن واقـعـا لــذت بردم وقتی ایـن همبستگی
رو بین اقشارمخــتلف مردم عزیز و همیشــه در صـحنه ی
کشورمون دیدم!
Permalink | 0 comments |
(جمعه 20/9/1383)
_ شوهر عزیزم، تو که میدونی من چقدر دوستت دارم، ولی با تمام
این حرفا می خوام Profile من توی اورکات همچنان Single باشه، فهمیدی؟!
Permalink | 0 comments |
(یکشنبه 8/9/1383)
_ عطر زدی؟
_ یعنی انقد خوشبو بود؟! پس بعدیشم بگیر...
دیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــزززززز!
Permalink | 0 comments |
(جمعه 24/7/1383)
_ قیمتی که دادم، اصلا زیاد نیست قربان! شما عنایت بفرمایید،
این گاو که کاغذ ساندویچ و آت و آشغال که نمی خوره که. حداقل
چیزی که می خوره، کتابای پائولو کوئیلو و ژوزه ساراماگوست!
Permalink | 0 comments |
(پنج شنبه 16/7/1383)
شانزدهم مهرماه، خجسته سالروز بتن را به عموم مسلمانان جهان،
بخصوص شیعیان سرتاسر عالم تبریک عرض می نمایم!
Permalink | 0 comments |
(یکشنبه 12/7/1383)
_ آقای دکتر، احساس می کنم یخورده سرم درد می کنه.
_ باشه، پس... لخت شو دخترم برو روی تخت دراز بکش تا بیام ببینم چیکار می تونم بکنم واست!
Permalink | 0 comments |
(پنجشنبه 9/7/1383)
_ بهتون تبریک می گـم خانوم. بعـد از فوت 99 نفر قـبلی شما
اولین کسی هستین که قراره بعد از این عمل جراحی زنده بمونه!
_ بله؟!!! چطور مگه آقای دکتر؟
_ راستش فقط 1% از بیمارا از این عمل جون سالم بدر می برن! خوشحال باشین!
Permalink | 0 comments |
(جمعه 3/7/1383)
_ شومبولی مومبولی من، شومبول تو طلائیه؟!
_ نــــــــه!... پوستیه فک کنم عمو!
Permalink | 0 comments |
(چهارشنبه 1/7/1383)
_ ببخشید استاد برگه ها رو کی تصحیح می کنید؟
_ چطور مگه؟
_ راستش می خوام بدونم کی باید بیام واسه اعتراض!
Permalink | 1 comments |
(جمعه 13/6/1383)
_ عزیزم، شما چطور به ذهنتون رسید توی مسابقه ی دختر شایسته شرکت کنید؟
_ با عرض سلام و تشکر از تلویزیون شما، من راستش می خواستم نشون بدم
که دختر ایرانی شایسته س و می تونه برای همه ی دخترای جهان الگو باشه و ...
_ اجازه بدین من سوالم رو واضح تر بیان کنم. عزیزم، شما با این دماغ، چطور به ذهنتون رسید توی...
Permalink | 0 comments |
(چهارشنبه11/6/1383)
_ اوهوی، مگه تابلو رو نمی بینی؟ دارم از عرض جاده رد می شم ها...
_ این که تابلوی عبور حیوانات محلیه که!
_ خوب... خوب... حالا اون بماند،... اوهوی، وایسا بینم، حیوانات محلی باباته ها!
Permalink | 0 comments |
(جمعه 7/6/1383)
_ عجیبه، هر چی یا ابوالفضل می گم، این کلیده، این قفله رو وا نمی کنه لامصب!
_ مرد حسابی! منم اگه توی رودرواسی میفتادم و هر سال مجبور می بودم وزنه های
260 کیلویی بلند کنم، دیگه انرژی ای برام نمی موند واسه کمک به دیگران!
Permalink | 0 comments |
(سه شنبه 3/6/1383) کیمیایی، کیارستمی، مخملباف...
_ خیلی فیلمش بیخود بود.هیچوقت سر از فیلمای مخملباف در نیوردم.
_ مخملباف؟!
_ آره دیگه، این از فیلم سربازهای جمعه ش، اونم از اون طعم گیلاسش!
Permalink | 0 comments |
(پنجشنبه 1/5/1383)
_ دستتو بکش، بی ادب بی نزاکت! این چه کاریه وسط
خیابون می کنی؟
_ بخندین خانوم، دوربین مخفیه!
Permalink | 0 comments |
(جمعه 26/4/1383)
_ معاف شدم.
_ ا... خوش بحالت. چه جوری؟
_ هیچی، اعلام کردن اونایی که توی مناسبتای مهم به دنیا اومدن،
از سربازی معافن.
_ راست میگی؟!ماهایی که روز درختکاری به دنیا اومدیم چی؟
_ شماها رو قراره توی دوره ی آموزشی، تنه ی درخت بکنن توی ...تون!
Permalink | 0 comments |
(شنبه 6/4/1383) صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران، ضرغامی!
_ خـوب، بیننـدگـان عزیـز، یونـان هـم مـوفـق مـی شـه
فرانسه رو شکـست بده و بـه نیمه نهایی جام ملت های
اروپا صـعود کنه.
بلـه... همونطور کـه در تصـویر هـم مـی بینید، هـواداران
فرانسـه همـچنـان از پیروزی تیمـشـون در برابر بـرزیل در
مـرحلـه ی یکچـهارم نـهـایی جام جهـانـی 1986 مکـزیک
خوشحالن و ظـاهـرا اصـلا قصـد تـرک ورزشگاه رو ندارن!
Permalink | 1 comments |
(پنج شنبه 21/3/1383)
_ واما... نخل طلای وبلاگ برگزیده ی خوانندگان به
وبلاگ... به وبلاگ... به وبلاگ "سکس از هر جهت"
بدلیل جذب بیش از سی هزار بازدید کننده در روز!
(جمعیت): هر جهت، هر جهت، هر جهت!...
Permalink | 0 comments |
(یکشنبه 17/3/1383)
_ میگن الاغا زودتر از همه ی حیوونا
می فهمن که قراره زلزله بیاد.
_ ما که چیزی نفهمیدیم!
Permalink | 0 comments |
(پنجشنبه 14/3/1383)
_ مااااا...
_ ماااااااا...!
_ ماااااااااااااا !
_ ماااااااااااااااااا !
_ زبـون گاو حالـیت نمـی شه یعـنی؟! حتما
باید عین آدم باهات حـرف بـزنن؟! د می گم
اینـا یونـجه های منـه دیگـه! یونـجه هـای تو
توی طویله ی خودته... نسناس!
Permalink | 0 comments |
(یکشنبه 10/3/1383)
_ ببین خیلی وبلاگ توپی داری!
_ مرسی، تو هم خیلی چیز توپی هستی!
Permalink | 0 comments |
(جمعه 8/3/1383)
_ آقای رییس، با توجه به برآورد من، این کار
امروز نمی تونه انجام بشه، بهتره فردا صبح
عازم این ماموریت بشیم.
_ همینطوره، پس همین الان برین انجامش بدین!
حال می کنم با این رییسای چیزفهم...
Permalink | 0 comments |
(یکشنبه 3/3/1383) زیارت
رضـا جـان، پـس قـربانت، مـن شماره حسابمو توی
یه تیـکه کاغـذ نوشـتـم، چسـبـوندم پـشـت قفـل،
بستم به ضریحت!
ایشــالا پـولـه رو کــه بـریـزی بـه حـسـابـم، دیگـه
کـار و بار منـم ردیف مـیشه و خلاصه آره دیگـه...
می گم... هوای خودتم دارم، تو فکر اونش نباش!
Permalink | 0 comments |
(چهارشنبه 30/2/1383)
_ این صدای اندیه؟!
_ آره، اندی و کورس.
_ با هم؟!!!
_ آره خوب.
_ وای خدا باور نمی کنم! ای خدا...! بعد
از سالها، اندی و کورس، ای خدا...! مگه میشه؟!
_ تو رو قرآن خودشو کف نکن، اتفاق خاصی نیفتاده که...
_ نه، تو میدونی یعنی چی؟! اندی و کورس، ای خدا... ،
بعد از سالها... خدااااا... خدااااا... خداااااااااااا...
یکی بپره یه آب و قند بیاره بابا، این از دست رفت...
Permalink | 0 comments |
(دوشنبه 28/2/1383)
_ آقای مدیرعامل، حقوق منو دو برابر کنین، همین امروز!
_ بخاطر این حرف زشتت، سی درصد از حقوقت کم می کنم، همین امروز!
_ نه تو رو قرآن، من زن و بچه دارم!...
_ باشه، پس فقط پونزده درصد کم می کنم!
خدا عمرش بده، داشتم بدبخت می شدم!
Permalink | 0 comments |
(جمعه 25/2/1383)
_ من با اینکه استقلالیم، ولی طرفدار لیورپولم!
_ چه ربطی داره آخه؟
_ خنگ خدا آخه رنگ پیرهن تیم لیورپول قرمزه دیگه!
تو رو خدا این جالب نیست؟
_ چرا هست، اتفاقا من شک ندارم که این موضوع برای
اهالی لیورپولم خیلی جالبه!
_ خوشم میاد که فوتبالو می فهمی!
Permalink | 0 comments |
(چهارشنبه 23/2/1383)
_ دماغمو که عمل کردم، عین وزغ شدم، می بینی؟!...
_ آره خوب عزیزم، من که گفته بودم کلی خوشگلتر می شی که!
Permalink | 0 comments |
(دوشنبه 21/2/1383)
_ من نمی دونم چرا هی یادم میره که بهت بدهکارم؟!
_ همینو بگو!... یعنی... یعنی قابلی نداره بابا، این حرفا چیه؟!
Permalink | 0 comments |
(جمعه 18/2/1383)
_ عزیزم، می خوام عشق پاکمو بهت ابراز کنم.
_ باشه عزیزم، ولی قبلش به نظر من اون شلوارتو پات کن!
Permalink | 0 comments |
(سه شنبه 15/2/1383)
_ ایــن حرفها چیه کـه آخه در مــورد شمـــا مــی زنن؟
شمــا به نظر من نه تنها الاغ نیستین، نه تنها بی شعور
نیستین، نه تنها بزمجه نیستین و نه تنها دوزاری نیستین،
بلکه پرچمدار علم و دانشین!!! من از شما دفاع می کنم،
شک نکنین!
_ ممنونم بخاطر حمایتت!
Permalink | 0 comments |
(دوشنبه 14/2/1383)
_آقا ببخشید، آپاراتی این دور و برا هست؟
_ آپــاراتی؟... چـه جور شـرکتیه؟!
_ شرکت نیست که قربونت برم ...
_ آهـا فــــمیدم، یه آپاراتی ته کوچه س،
یــه دونــه تیـــــارتم ســــر کــوچه س!...
اما به نظر من اول پنچری ماشینتو بگیر،
بعد برو دنبال این قرتی بازیا!
Permalink | 0 comments |
(یکشنبه 13/2/1383)
_ یقه ی بلوزت که همیشه بازه، دکمه بالایی روپوشتم که
همیشه باز می کنی، می شه بپرسم هدفت چیه؟
_ ببینم، تو مثل اینکه به جذب توریست هیچ اعتقادی نداری ها...!
Permalink | 0 comments |
(سه شنبه 8/2/1383)
_ آهای...! بیا اینجا بینم!
_ تو بیا اینجا بینم! بچه پررو!
_ پس چیز می کنیم، من میام اونجا تا تو بینی!
Permalink | 0 comments |
(شنبه 29/1/1383)
_ اگه دستگاه به اون سنگيني از اون ارتفاع بيفته، علاوه بر
خطر خسارت جاني كه وجود داره، پونزده ميليونم خسارت ازم ميگيرن...
_ بابا اصلا دستگاه بخوره توي سرت! سلامتيته كه مهمه پسر!
(پنجشنبه 27/1/1383)Keregoozi...
_ شما به "قلدري" چي ميگين؟
_ ما گيم... "كره گوزي"
_ فارسي حرف بزن بابا...
_ ميگم... ما ميگيم "كره گوزي". مثل شما كه ميگين "گنده گوزي".
_ آهان پس اين كره گوزي معادل همون گتده گوزي ماست. يعني بهم مربوطن پس...
_ زياد نه، ولي گوز گوزشون بهم مربوطه!!!
Permalink | 0 comments |
(شنبه 22/1/1383)
_ خيلي براي من جالبه...
_ چي؟
_ اينكه ديدن پشت صحنه ي يه فيلم واسه ي آدم
جذاب تره تا نتيجه ش كه خود فيلم باشه...
_ آره ديگه مثل به دنيا اومدن بچه!!!
بي تربيت اينجا خانواده رفت و آمد مي كنه!
Permalink | 0 comments |
(چهارشنبه 19/1/1383) بندر عسلويه...
خوراك سراي صادق - مسؤول: رضايي !
سوال: نام صاحب اين خوراك سرا (!) چيست؟
1_ صادق رضايي
2_ صادق رضايي
3_ صادق رضايي
4_ صادق رضايي
همه با هم: صادق رضايي
دوميش بلندتر: صادق رضايي
مي خوام خودشم بشنوه: صادق رضايي...!
Permalink | 0 comments |
(شنبه 8/1/1383) سيريش!
_ الو سلام.
_ سلام عزيزم، بفرمايين...
_ والا من ديشب، هر چي سعي کردم، نتونستم باهاتون صحبت کنم،
اينه که مجبور شدم الان با تکرار برنامه تون تماس بگيرم! مزاحم که نيستم؟!
Permalink | 0 comments |
(جمعه 7/1/1383)
_ آقاي دکتر، گلاب به روتون، بچه م شيکمش بهم ريخته!
_ بهم ريخته؟! آهان،... حالا چه رنگي هستش خانوم؟
_ والا... جسارته آقاي دکتر، دقيقا رنگ اين کراوات خوشگلتونه!
Permalink | 0 comments |
(سه شنبه 4/1/1383) اخبار...
_ اين "وي" کيه که هيچوقتم نخواسته نامش فاش شود؟!
_ نمي دونم، ولي از فک و فاميلاي "يک منبع آگاه" بايد باشه!
Permalink | 0 comments |
(چهارشنبه 27/12/1382) Language...
_ بدي زلزله ي بم اين بوده که گسل ها هم
بصورت Horizental حرکت مي کردن و هــم
بصورت Vertical، و اين، باعث اينهمه ويراني
شده.
_ بله بله متوجه ام 2XY!!!...
Permalink | 0 comments |
(سه شنبه 26/12/1382)
_ داري بهم قرض بدي شب عيدي؟
_ چقدر؟
_ يه ميليون!
_ بيـــــــــــــــا!...
_ شما هم موفق باشي عزيزم!
حال مي کنم با اين تيريپ خلبانيش!
Permalink | 0 comments |
(شنبه 23/12/1382)
_ ببين عزيزم، من هيچگونه علاقه اي به فوتبال و همينطور اسب بخار
ماشيناي مختلف ندارم! حالا اجازه هست يه چيزي بگم؟
_ بگو عزيزم...
_ اين ماشينه خيلي خوشگله، نيگاش کن...
_ آره، راستي مي دوني اين ماشينا...
_ حرف نباشه، سکوت، فقط نيگا کن!
Permalink | 0 comments |
(پنج شنبه 21/12/1382) Engineer...
_ حيف که کامپيوترت نوار نمي خوره، وگرنه يه داريوش مشتي ميووردم، توپ!
حالي مي کرديم...!
Permalink | 0 comments |
(يکشنبه 17/12/1382)
_ خيلي مخت خلاقه، خوشم مياد.
_ خيلي ممنون، اگه ميشه يه نگاهي هم به دندونام بنداز، احساس مي کنم کرم خوردتشون!
Permalink | 0 comments |
(جمعه 15/12/1382)
_ عزيزم، بهت قول ميدم دو تا اسب بخرم که توي قصري که
گفته بودم واست مي خرم،بتوني راحت اسب سواري کني!...
_ مرسي عزيزم، تو خيلي مهربوني!
_ آره، حالا عجالتاً قول بده بياي با صاب کارمون صحبت کني،
بلکه راضي شه اخراجم نکنه از تعميرگاه!
Permalink | 0 comments |
(جمعه 15/12/1382)
_ بابايي، ميشه چاردست و پا شي؟!
_ واسه چي عزيزم؟
_ مي خوام الاغ سواري کنم!
Permalink | 0 comments |
(چهارشنبه 13/12/1382)
_ خيلي باحالي، هميشه منو ياد عيد نوروز ميندازي!
_ چه طور؟ مگه وجه اشتراکي داريم با هم؟
_ آره، جفتتون رسماً تعطيلين!
Permalink | 0 comments |
(يکشنبه 10/12/1382) واگعاً که!...
_ ببين طنز موقعيتت عاليه...
_ اوهوي! تو مجه خواهرمادر نداره؟!
_ بابا ازت تعريف کردم!...
_ آها، خواهرمادر داره!
Permalink | 0 comments |
(شنبه 9/12/1382)
_ تصميم گرفتم، امسال، هر طوري شده، در مسابقات قهرماني شطرنج جهان،
گري کاسپاروف رو شکست بدم!
_ ايشالا، ... حالا اين قرصو بخور!...تو بايد يخورده استراحت کني!
Permalink | 0 comments |
(جمعه 8/12/1382)
_ الو سلام، بهتون تبريک مي گم آقا، شما توي قرعه کشي سالانه ي شرکت ما،
برنده ي خوشبخت دو عدد بليط شدين. مسافرت بهتون خوش بگذره!
_ آخ جون، خيلي ممنون خانم، مسافرت خارجه با لوفت هانزا واقعا مي چسبه!
_ اون که بله، ولي من از شرکت واحد تماس مي گيرم، منظورمم مسافرت
درون شهري بود، از توپخونه به تجريش!
Permalink | 0 comments |
(دوشنبه 4/12/1382)
_ چند وقتيه مثل تو گوشه گير شده...
با هيش کي حرف نمي زنه، مث تو...
دائم تو فکره، مث تو...
انگاري يه جورايي ناراحته، مث تو...
... چيزه...به گمانم معتاد شده!
تو چرا به خودت مي گيري؟!
Permalink | 0 comments |
(يکشنبه 3/12/1382)
به اطلاع مردم غيور و هميشه پر صحنه مي رساند...
(دنباله ي اخبار تا چند لحظه ي ديگر...)
آقا، حالا هميشه درصحنه يا هميشه پرصحنه، چرا اخبارو بهم مي زنيد؟!
Permalink | 0 comments |
(شنبه 2/12/1382)
_ اگه گفتي اون چيه که اول کشتي گير بوده، بعدش مربي
تيم ملي کشتي، بعد رييس فدراسيون کشتي شده، بعدش تصميم گرفته
دوباره کشتي بگيره از اول، بعد يهو به سرش زد وکيل مجلس شه؟!
_ گوشت کوب؟!
_ نه،
_ بادمجون؟!
_ نه،
_ آهان، امير رضا خادم!
Permalink | 0 comments |
(جمعه 1/12/1382)
_ خلاصه من هر چي دارم، از همين شما ملته!
_ تو که چيزي نداري!
_ من حالا بعدا با شما صحبت مي کنم، مي گفتم ملت جان...!
Permalink | 1 comments |
(پنج شنبه 30/11/1382)
_ جناب سروان، همکلاسي دوره ي دانشگاه بود.
_ پس بايد ماشينت بخوابه توي پارکينگ!
_ پس شما اين پولو بگير!
_ پس من نوکرتم، شما خيلي با مرامي!
پس من به ايراني بودن خودم افتخار مي کنم!
Permalink | 0 comments |
(سه شنبه 28/11/1382)
_ ببين يه کار خيلي مهم دارم، بايد همين الان برم...
_ خيلي مهمه؟ در مورد انتخاباته ديگه...
_ نه بابا، مهمتره، داره مي ريزه، من رفتم!
Permalink | 0 comments |
(دوشنبه 27/11/1382)
_ اسکي روي آب رفتي تا حالا؟
_ نه، من کلا با ورزشاي زمستوني، ميونه اي ندارم!
Permalink | 0 comments |
(جمعه 24/11/1382)
بدجوري عاشق بي بي دل شدم...!
امضاء: دو لوي گشنيز!
Permalink | 0 comments |
(شنبه 18/11/1382)
_ چرا عين آدم بدبختا حرف مي زني؟!
_ وا................! نگو تو رو خدا.......!
_ آهان داري ناز مي کني! ببخشيد، ببخشيد...
هووو............ق!
Permalink | 0 comments |
(چهارشنبه 15/11/1382)
مي گم: اسم کوچولوتو چي مي خواي بذاري حالا؟...
ميگه: والا... مي خواستم بذارم اميرحسين، منتهي دو تا از فاميلامون
تازگي پسردار شدن، همين اسمو گذاشتن روي بچه هاشون، اينه که
نمي دونم چيکار کنم؟
مي گم: خوب،... بذار اميرعلي...
ميگه: مسخره مي کني؟! اونوقت که همه صداش مي کنن:(به لهجه ي ترکي) امرعله!!!
مي گم: خوب امير حسينم که ميشه با همين لهجه گفت که!
ميگه: شما مثل اينکه کلا از حاشيه بيروني ها!!!
من از حاشيه بيرونم... اونم کلا!
Permalink | 0 comments |
(شنبه 11/11/1382) مش حسن!
مي گم: عزيزم، هر وقت من اين جنيفر لوپزو مي بينم، ياد تو ميفتم،
بس که خوشگل و با نمکي!
مي گه: منم هروقت چشمم به اين بيلبورداي لبنيات روزانه ميفته،
ياد تو ميفتم، بس که مهربون و آرومي!...
خلاصش کنم، ما عاشقانه همديگه رو دوست داريم!
Permalink | 0 comments |
(جمعه 10/11/1382)
_ قدم نو رسيده مبارک!
_ چي؟!
_ مامانتو مي گم، ديشب اومدش از سفر!
_ آره، راست ميگي، تازه رسيده!...
Permalink | 0 comments |
(چهارشنبه 8/11/1382) چند اپيزود از يک توالت عمومي...
_ چرا نمياد اين يارو بيرون؟
_ نمي دونم والا...
_ در بزن خوب، يه چيزي بگو بهش!
_ (تق تق تق...) آقاببخشيد، مجسمه سازاي بعدي منتظرن ها!
***
_ چنده قيمتش آقا؟
_ پرسي پنجاه تومن!!!...
***
_ چقدر شد آقا؟
_ بايد خيلي شده باشه خانوم، ماشالا خيلي لاغر شدين يهويي!
***
_ چقدر شد آقا؟
_ هفتاد و پنج تومن...
_ مگه چيکار کردم آقا؟!
_ بگو چيکار نکردي خانوم؟!...
***
صدا و سيماي جمهوري اسلامي ايران، مرکز خريد ونک!
Permalink | 0 comments |
(دوشنبه 6/11/1382)
ميگم... از مهندسي که به جايي نرسيديم،
يک و يک و يک، دو و دو و دو ، سه و سه و سه...
مسابقه ي محله!
Permalink | 0 comments |
(جمعه 3/11/1382)
_ ببين، تي شرتت خيلي خوشرنگه! منو مي بره با خودش
به خاطره هاي دور... اون موقعي که زياد مي رفتيم خونه ي
عموم اينا... آخي!
_ چطور؟ چه وجه اشتراکي هست مگه؟
_ هيچي... يه آفتابه داشتن توي توالتشون دقيقا همين رنگي!
همين رنگي!... آخي!
_ اِ... خوب پس رنگ قهوه اي چشماي تو هم منو ياد آخرين
دل پيچه ام ميندازه!!!
Permalink | 0 comments |
(چهارشنبه 1/11/1382) کنفرانس مطبوعاتي پس از بازسازي بم...
_ ببخشيد، قضيه ي اينهمه امامزاده ي تازه سازچيه؟!
_ اين امامزاده ها قبلنم بودن توي بم، منتهي شما احتمالا حواستون نبوده!
_ عذر مي خوام، منظورتون چيه؟
_ شما مثل اينکه الانم حواستون نيست ها!
Permalink | 0 comments |
(دوشنبه 29/10/1382) دليل
خوب ببينيد، براي رسيدن به اين موفقيت که همينجوري الکي نبوده که...
من زحمتاي بي دريغي کشيدم، گذشته ي سختي داشتم،
و مهمتر از همه اينکه پشتکار فراواني بخرج دادم!...
چي؟ بابام؟!... خوب من و بابام نداره که!...
حتما بايد آدمو ضايع کنين؟
Permalink | 0 comments |
(يکشنبه 28/10/1382) از جمله خودم!
_ مي گم... عجب آب و هوايي داره اين فروردين ماه!
_ آره، خيلي هوا خوبه اون موقع، دقت کردي؟...
_ درجه ي سانتي گرادو که نمي گم!
_ منظورت چيه پس؟
_ منظورم اينه که از هر ده نفر دور و برم، حداقل
هشتاشون متولد دي ماهن!!!
Permalink | 0 comments |
(جمعه 26/10/1382) مشورت عقلا!
_ اين جمعه قراره بجاي برنامه ي هفتگي کوه،
با دوستام بريم پيست اتومبيل راني، مسابقه ي
ماشين سواري نيگا کنيم. به نظر تو بايد کفش کوه بپوشم؟!
_ خوب... آره فکر کنم!... هرجوري ميلته البته...
نمي دونم ها... مي خواي بپوش ولي يخ شکن نياز نيست ببندي!
Permalink | 0 comments |
(چهارشنبه 24/10/1382)
_ ببخشيد مهندس! من واسه ي اينكه اطلاعاتم در مورد
استاندارد AWS بالا بره بايد بشينم همشو بخونم يا همينكه بيام
مخ شما رو كار بگيرم كافيه؟!
چي بگه آخه آدم به بچه پر رو?!...
Permalink | 0 comments |
(سه شنبه 23/10/1382) دوسم داره!
_ عزيزم، ميخوام يه تابلوي درست و حسابي واست بکشم.
دنبال يه مدل خوشگل مي گردم.
_ خوب، مي خواي خودم بيام مدل شم خانومي...
_ نه... اه اه اه! حالمو بهم زدي!
شايد واسه خاطر اينه که رودرواسي نداريم با هم!
Permalink | 0 comments |
(شنبه 20/10/1382)
ـ خيلي زحمت كشيدي توي مراسم ختم بابام.
ايشالا بتونم جبران كنم.
ـ جبران كني؟
ـ آره ديگه... ايشالا ختم بابات!
Permalink | 0 comments |
(چهارشنبه 17/10/1382)
_ مبارک باشه عزیزم!
_ واي مرسي!...خيلي خوشحالم که يادت بود...
_ خواهش مي کنم عزيزم، مگه ميشه آدم هفته ي بسيجو فراموش کنه!
Permalink | 0 comments |
(دوشنبه 15/10/1382) دستور زبان فارسي
_ هر وقت که می خوام باهاش برم کافی شاپ، تو هم مياي.
اگه گفتي نقش تو، توي اين جمله چيه؟
_ نمي دونم،... اممم... فاعل نمي شه؟
_ نه ديگه، ميشه سوم شخص اضافي!
Permalink | 0 comments |
(شنبه 13/10/1382)
بنده نه تنها زلزله ي اخير را محكوم مي كنم
بلكه فرياد مي زنم:
امدادگراي خارجي بايد هر چه سريعتر خاك كشورمون
رو ترك كنن!!!
Permalink | 0 comments |
(پنجشنبه 4/10/1382) اختيار
_ همه ميگن تو مختاري. منم از آدماي مختار خوشم مياد.
_ اختيار دارين قربان، ولي...
_ با اختيار و مقتدر ديگه...؟ به به!
_ البته بايد بگم...
_ اختيارتو نمي دي دست اين و اون،
_ سعي مي کنم، ولي...
_ به منم ياد ميدي چه جوري مي تونم مثل تو آدم مختاري باشم؟
_ ياد ميدم، ولي اجازه...
_ مي خوام مختار باشم ها!
_ بسه ديگه! بابا من فقط اسمم مختاره، همين! اگرم مي خواي
مثل من باشي، نيازي به آموزش نيست، کافيه بري ثبت احوال! اَه!...
Permalink | 1 comments |
(دوشنبه 1/10/1382) نوش جونتون!
_ بـبـخـشــيد، مــن کـه سانـدويچـمـو خوردم، ولــي خودمـونـيــم،
اولش که جارو مي کشيدين، بعدش پشت کفشتونو درست کردين،
بعـدشـم پول گـرفتين از مـن و بعد از اونـم با همـين دسـتاي کثـيف
ساندويچ درست کردين! اين درسته اصلا آقا؟
_ بي خيال خانوم، شما اگه متوجه شين قبل از همه ي اين حرفا
مـن کجـامـو خـارونـده بـودم کـه الان يـه راست ميـرين بيـمارسـتان
بستري شين!
Permalink | 0 comments |
(شنبه 29/9/1382) ضربدري!
_ خيلي خوش تيپ بودن!
_ بيشتر از خوش تيپي، خوشگل و ناز بودن!
_ چي؟!!! کيا رو مي گي تو ؟
_ جنابعالي منظورتون کيا بودن خانوم خانوما؟!
_ من، اون پسراي سوار B.M.W...
_ منم اون دختراي سوار پژو 206 !
خوبيش اينه که توي هيز بازي با هم تفاهم داريم!
Permalink | 0 comments |
(جمعه 28/9/1382)
_ ازش خوشم نمياد، نمي دونم چه جوري ردش کنم بره؟
_ خوب تحويلش نگير
_ چه جوري؟
_ مثلا وسط صحبتش بپر بگو من يه کاري دارم بايد همين الان
برم و از اين حرفا...
_ فکر خوبيه ها...
_ آره خلاصه، توي اينجور موارد بايد...
_ ببين من يه کاري دارم بايد همين الان برم! خدافظ...!
فکر کنم رفت حال اون يارو رو بگيره!
Permalink | 0 comments |
(چهارشنبه 26/9/1382) هواپيما
با سلام خدمت مسافرين گرامي و با آرزوي سلامتي
و طول عمر براي مقام معظم رهبري، دو در در جلو،
دو در در عقب، چهار در...
Permalink | 0 comments |
(دوشنبه 24/9/1382) سنگ پاي قزوين!
_ يه فيلم مي خوام بسازم، داستانش خيلي
تراژيکه! يک تراژدي انساني!
_ داستانش چيه مگه؟
_ داستانـش اينه کـه يه خانومه بــراي بيرون آوردن
شوهرش از زندان، ميره همه ي چکهاشو زير قيمت
مي خره و از دست طلبــکاراش در ميــاره، آخـرش
مي بينه کـه اينا هـمه برنامه ي شوهره بوده و آقا
بــا منشـي سابق شرکتـش هــم رو هم ريخــته و
مي خواد باهــاش ازدواج کنه و اينا... خلاصه کلي
حـاشــيه داره فيـلمـم. اسمـشم مـي خـوام بـذارم
سگ کشي، گربه کشي يا يه همچي چيزي!
_ خجالت بکش، اين فيلم قبلا ساخته شده،
آقاي بيضايي هم ساختتش!
_ اي بخشکي شانس! گفتم جلوي بهرام بلند بلند حرف نزنم ها...!
Permalink | 0 comments |
(يکشنبه 23/9/1382)
_ گرفتي چي گفتم؟
_ آره
_ خوب، چي گفتم؟
_ شما گفتين گرفتي چي گفتم!
_ اينو که نمي گم،
_ اينو که نمي گم!
_ حرف قبليمو مي گم،
_ حرف قبليمو مي گم!
...
...
چه بازي با نمکي! قول مي دم نسوزم!
Permalink | 0 comments |
(جمعه 21/9/1382) اين منم، شهيد سوخته!
شير آب سرد: آبي
شير آب داغ: قرمز
توالت: سنتي
اوضاع مزاجي: وخيم!
...
...
امان از روزي که اين رنگا جابجا شده باشن و تو هم در جريان نباشي!
خدا نصيب گرگ بيابون نکنه اون چيزي رو که نصيب بنده ش کرد!
Permalink | 0 comments |
(پنج شنبه 20/9/1382)
مي گي: هوي يابو، اين چه طرز رانندگيه؟
ميگه: آشغال، ايراد از رانندگي خودته!
پياده مي شين، شاخ به شاخ، پيشوني توي پيشوني،
يکي تو مي گي، دو تا اون، سه تا تو، چهار تا اون...
روزي که قرار بود با مذاکره با مديرعامل يه شرکت
درست و حسابي شروع شه، چه گند شروع شد!
مهم نيست. يه شير آب پيدا مي کني، آبي به
سر و صورتت مي زني و راه ميفتي.
مي رسي،
پارک مي کني،
مي ري بالا،
_ خانوم مي بخشيد، من راستش ساعت نه با آقاي رييس قرار داشتم،
منتهي يه مشکلي پيش اومد ، اين شد که الان خدمت رسيدم.
_ مهم نيست، راستش آقاي رييس هم همين الان رسيدن،
لطفا منتظر باشين...
منتظر مي شي...
کاش قبول کنه که تو هم بياي توي اين شرکت!
چه دفتر و دستکي، چه تشکيلاتي!
چه جور آدميه احتمالا؟
احتمالا بايد چاق باشه!...
آره چاقه. اين تشکيلات فقط مي تونه واسه يه آدم
چاق و گنده باشه!
جذبه دار و ... به به!
سيبيل؟... نه، نداره... پيپ ولي مي کشه احتمالا!...
خوش بحالش! چه دم و دستگاهي...
_ بفرمايين آقا
_ متشکرم خانوم
پا مي شي مي ري سمت اتاقش
مکث مي کني،
تا ده ميشمري،
تق...تق...ت...ق
_ بفرمايين
در رو باز مي کني و آروم وارد مي شي. يا حضرت عباس!
_ آشغال، ايراد از رانندگي خودت بود، نبود؟!
_ درسته، يابو هم خودمم در ضمن!...
Permalink | 0 comments |
(يکشنبه 16/9/1382) اينجا لس آنجلس آست...
_ الو سلام
_ سلام خانوم، خوبين؟
_ زنگ زدم به برنامه که دو نکته رو بگم.
_ بگو عزيزم!
_ يکي اينکه شما امروز خيلي خوشگل شدين!
_ مرسي، لطف دارين
_ بعدشم اينکه اون پيرهن قبليتون بيشتر بهتون ميومد!!!
_ مرسي عزيزم!
_ خدافظ!
همين توجه و دقت نظر شماست که باعث شده
برنامه هاي ما پر محتوا شه! بريم آگهي!
Permalink | 0 comments |
(جمعه 14/9/1382) تيريپ!
_ چهره ي من شما رو ياد کي ميندازه آقا؟
_ رابينسون کروزوئه!
_ مرد حسابي، بلندي ريش و موهامو مي بيني،
جليقه مو نمي بيني؟!
کش و واکس موهامو نمي بيني؟
گيوه ي جاي کفشمو نمي بيني؟
شلوار کهنه مو نمي بيني؟
دستبندمو نمي بيني؟
اصلا تيريپمو نمي بيني؟!
عزيزم من يک آدم خيلي هنري هستم!
Permalink | 0 comments |
(دوشنبه 10/9/1382)
_ عزيزم، يه ساعت ديواري با آرم شبکه پنج خريدم، مي خوام
بدمش به تو! مي دوني ، من دوستت دارم!
Permalink | 0 comments |
(دوشنبه 10/9/1382)
ببين، رانندگيت معرکه س، حالا ميشه خواهش کنم
يا بري توي لاين موافق يا اينکه حداقل سرعتتو
از صد و بيستا کمتر کني؟!
اشهد ان لا اله الا ا... !
Permalink | 0 comments |
(جمعه 7/9/1382) اولويت
_ موندم با اين پولي که دستم اومده، يه دونه از اين
کمربنداي ماهواره اي لاغري تضميني بخرم، يا اينکه
زنگ بزنم بيان چاه خونه رو تخليه کنن؟
_ نيازي به پول خرج کردن نيست.اگه يخورده کمتر
بخوري، هر دو مشکلت حل ميشه!
والا به حضرت عباس!
Permalink | 0 comments |
(پنجشنبه 6/9/1382)
من و خانومم عاشقانه همديگه رو دوست داريم.
چي؟... صورتم؟...
آهان... اينو مي گين...
من راستش وقتي سرما مي خورم نمي دونم چرا سر و صورتم پر ميشه از اين کبوديا؟!
کتک نخوردم بابا، سرما خوردم، گير ندين شما هم!
Permalink | 0 comments |
(چهارشنبه 5/9/1382)
يک شيشه ويسکي مي خرم قربتا الي ا...
Permalink | 0 comments |
(چهارشنبه 5/9/1382)
آمار بازديد کننده هاي وبلاگم پايين اومده...
فايده اي نداره، مثل اينکه بايد سکسي نويسي رو شروع کنم!
دختري هستم بيست و دو ساله با علاقه ي شديدي به...
Permalink | 0 comments |
(سه شنبه 4/9/1382)
_ صحبت فوتبال شد، ياد اسماعيل حلالي افتادم. اين هلال
ماه بالاخره چي شد؟! رويت شد يا نشد؟
_ گفتي رويت شد يا نشد، منو ياد بابام انداختي، بنده خدا
ديشب مي گه پسرم، چرا رويت نمي شه با بابا حرفاتو بزني؟!
نکنه خجالت مي کشي ؟
گفتي مي کشی، تو بالاخره با اين حرفات منو مي کشی!
Permalink | 0 comments |
(يکشنبه 2/9/1382) فکر کوچيک، فکر بزرگ
_ طبق صحبتي که داشتيم، قرار شده که يه چيزي در حدود
پونصد هکتار زمين در اختيارمون بذارن که شهرک ساحلي تفريحي رو
اونجا احداث کنيم.
_ حالا پونصد هکتارم نشد، اشکالي نداره. يه دويست متري بدن کنار
ساحل، قايق راني راه بندازيم هم خيلي خوب مي شه ها! تازه،
مي تونيم چس فيل هم بفروشيم، خداييش خيلي درآمد داره!
آره خوب، اونم خوبه، برو خونتون!
Permalink | 0 comments |
(پنجشنبه 29/8/1382) مي خوام فرماندار بشم، بعدنا!
_ استيل بدنمو داري؟ عضله بازو رو مي بيني؟
_ چي؟ نخود فرنگي؟
_ نه، عضله!
_ آهان، ليمو ترش!
_ نه، بازو!
هيکلت خوب شده ها، گوگوري مگوري!
Permalink | 0 comments |
